خرید بک لینک
امشب شب بیست و سوم ماه رمضونه

شبی که طبق روایات امضا و مهر تائید میخوره رو تمام یک سال آینده..

رو تمام اتفاقاتش..

خوب و بدشو نمیدونم..این که زندم یا زنده نیستمم نمیدونم!

خب چند روزه عددِ سنم رفته رو اعصابم!

بیســت سالگی!

یه سه ماه دگ..واردش میشم..خب راستش ۱۹ سالگی همچینم قشنگ نبود..خالییی از هیچ اتفاق خاص بیاد موندنی و یا پیشرفتی..بیشتر تـَنش بود..

امشب عجیب نشانه ها به دادم رسید..اون از اون پست الهام قاجار..تا همین ده دقیقه پیش خیلی اتفاقی که وقتی میخواستم قرآن و بزارم تو کمد..یه صحفه باز شه و اولین چیزی که چشمت میخوره این یه قسمتی از آیه باشه : یقبل التوبه.. ص ۴۸۶ قران..

کلی وقتی نا امید میشم که دیگه هیچ امیدی بهم نیست ، این که دیگه خدا ولم کرده..عجیب یه چیزایی جلو چشام سبز میشه..

خب راستش خیلی فکر کردم..

ما هستیم چند صباحی تو این دنیا..خب عاقا یه جوری زندگی کنیم که هم تو این دنیا یه استفاده ای ببریم هم تو اون دنیا

راستش من به سخت بودن راه خیلی فکر میکنم..به این که نمیتونم ..به این که کم بیارم و..

ولی خب میگم ادم بالاخره باید از یه جا استارت بزنه..هر چقدر اون راه سخت باشه..

منم میخوام شروعترجمه

..خیلی جدی..نه در حده فکر و فکر و فکر

یا یه شروع نصفه و نیمه

یه شروع کامل..با اراده..

اولین استارتمم یه چله ی ترک خ.ا

که تو این چهل روز ، کتاب شراب طهور مهدی طیب و بخونم ۵ جزء قرآن فقط ترجمه و..

نمازاممم به هیییییچ وجه قطع نشه!

حتی الامکان سر وقت

و سخنرانی تنها مسیر پناهیان..بیست جلسه اول

هر شب برنامه بنویسم برای روز بعدم..و هر شبم چ اینجا چه دفترم بنویسم وضعیت اون روزو

ساده ترین و ایده آل ترین برنامه ای بود ک میتونستم در نظر بگیرم

خدایا

کمکم کن.

اولین حرکت و میخوام بزنم..هی همین الان دارم فکر میکنم کمه..بزاز بیشتر بچینم..ولی میدونم توان من همین قدره..کم کم باید رشتش بدم.

سخت ترینش همین خ.ا..

خدا کمکم کنه

بسم الله..

شروع :۹۶/۳/۲۷

پایان: ۹۶/۵/۴

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:51 توسط امیدوار |

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 5:53

صفحه بندی